گفتگو با حسن قلی پور(سدید) نویسندۀ رمان خواندنی « گیلداد »
گفتگو : سلمان اسماعیل زاده سردبیر ماهنامۀ فرهنگی- هنری «هنرسازان گیل»
پرسش: استاد قلی پور ضمن تشکر از حضور شما در این گپ و گفت دوستانه، لطفاً کمی دربارۀ خودتان و علایق هنریتان برایمان بگویید.
درود بر شما و خوانندگان ماهنامۀ وزینتان و سپاس بابت فرصتی که برای این گفتگو به من دادید. دربارۀ روز تولّد برایم تناقضی وجود دارد که شاید گفتنش خالی از فایده نباشد. آن دورهای که من به دنیا آمدم، شاید تاریخ دقیق تولّد بچّه ها مانند امروز چندان جدّی گرفته نمیشد. چون قرار نبود کسی برای ما جشن تولّد بگیرد، به همین دلیل دانستن تاریخ دقیق تولّدمان چندان اهّمیّتی نداشت. پدر مادرها هر گاه فرصت پیدا میکردند و از مشغله های روزمرۀ زندگی فارغ می شدند، یادشان می آمد که بچّه ای در خانه دست و پا میزند که ممکن است در آینده ای نه چندان دور برای رفتن به مدرسه نیاز به شناسنامه داشته باشد. بر همین اساس بود که تاریخ تولّدم در شناسنامه در یکی از روزهای گرم تابستان در بیستم شهریورماه سال 1352 است؛ حال این که روایت های درست تر فامیل، تاریخ دقیق تولّدم را در یک صبح برفی در روز بیست و چهارم دی ماه 1351 مطابق با روز عید قربان می دانند. پس از شناسنامه نوبت تحصیلات مقدّماتی میرسد که تا پایان دورۀ متوسّطه در همان زادگاهم؛ یعنی شهرستان شفت در بیست کیلومتری شهر رشت سپری شد که البته در گذشته «قصبه» گفته می شد. از سال 1371 که در دانشکدۀ تربیت معلّم آستانۀ اشرفیه مشغول تحصیل شدم تا سال 1373 که به استخدام آموزش و پروش بندر انزلی درآمدم، روزهای خوشی بود. پس از آن عشق به تحصیل زبان اجنبی راهم را به سوی رشتۀ مترجمی زبان انگلیسی کشاند که البته نیمه تمام رها شد. در سال 1375 در رشتۀ زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه گیلان قبول شدم و همزمان مکان کاری ام را هم به رشت انتقال دادم. کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی را هم در سال 1386 در دانشگاه مازندران به پایان بردم و بعد از آن برای همیشه عطای تحصیلات آکادمیک را به لقایش بخشیدم و تا امروز 27 سال است که بزرگترین افتخارم آموزش ادبیات فارسی به فرزندان این مرز و بوم است که همچنان با همان شور و حرارت نخستین ادامه دارد.
پرسش : چه طور شد که به فکر نوشتن رمان « گیلداد » افتادید و آیا قبلاً تجربه های دیگری در این زمینه داشتند؟
من نخستین گام در نوشتن را از همان دوران مدرسه با نوشتن نمایشنامه و سرودن شعر برداشته بودم. اغلب نمایشنامه ها را به کمک دوستانم روی صحنه می بردم و با همان بضاعت کم در شعر، گروه های سرود مدرسه را رهبری می کردم. البته شاید در این کار سهم دوستانم بیشتر از من بود. ذوقم در دوران دانشگاه در اثر آشنایی با دوستان هنرور و آگاه، پایه و مایه بهتری گرفت. کمتر انجمن شعری و ادبی درگیلان بود که من به همراه دوستانم پا در آن نگذاشته باشم. نتیجۀ این کوشش و پیگیری این بود که در همان دوران دانشجویی یک تصمیم انقلابی گرفتم و شعر را برای همیشه رها کردم؛ چون احساس میکردم که در شعر نمی توانم آن طور که دلم می خواهد به خودم نزدیک شوم. به عبارتی در شعر، خودم نبودم، امّا در داستان، « آنِ » من بروز و ظهور بیشتری داشت. من در جایی به دنیا آمده بودم که زندگی تک تک مردمانش داستانی شنیدنی داشت. مادربزرگ پدری ام برایم یکی از بهترین راویان قصّه های کهن بود. هنوز طنین پرحرارت قصّه های این پیرزن شیرین سخن در گوشم زنگ میزند. پدرش که در جوانی مُرده بود، کوزه گر بود و سُرنا مینواخت. پدربزرگم که کودکی ام را در خانۀ کاه گلی با سقف کُلشی اش سر کردم، در دوره های مختلف زندگیاش شغل های عجیبی داشت. این آدم خوشروی بلندبالا، با شانه های پهن، یک وقتی میراب و مأمور تقسیم آب زارعین بود و یک وقتی هم داروغۀ بازار قدیمی قصبه. پدرم می گفت: یک وقتی هم در دَم و دستگاه ارباب رفت و آمد داشت و این اواخر عمر که من درست یادم مانده است، شده بود راهنمای دفن اموات اهالی در قبرستان قدیمی شهر. به اعتبار این که قدیمی بود و می دانست کجای این قبرستان قدیمی هنوز یک جای خالی برای میّت تازه وجود دارد. این پیشه های جورواجور با خودش قصّه ها و روایت های شنیدنی زیادی داشت که گاهی در شب های سرد زمستان در دوداتاق زیرین کلبۀ کاهگلی، دور هیزم های برافروخته، نقل مجلس ما میشد. قصّۀ گیلداد از لابه لای همین نقل ها و خاطرات سر برآورد و بال و پر گرفت و به شکل امروزی اش در پیکرۀ یک رمان ظهور کرد.
پرسش : از زمانی که شروع به نوشتن این رمان نمودید تا موقعی که به دست چاپ سپرده شد، تقریباً چند مدّت طول کشید؟
بخشهای مختلف این داستان طولانی و پرحادثه در طول چهار دهۀ نخست زندگیام شکل گرفت و به صورت چند داستان کوتاه و بلند- که هرگز چاپ نشد- بروز و ظهور پیدا کرد؛ امّا به طور دقیق باید بگویم که از سال 1384 تصمیم گرفتم که این قصّههای پراکنده را به شکلی منسجم بنویسم. گمان من در آغاز نوشتن یک داستان بلند تا پایان همان سال بود؛ امّا وقتی شروع کردم، قصّه مرا با خودش برد. روایتهای مردمی و نقلهایی که از پدربزرگ و مادربزرگم شنیده بودم، دوباره در ذهنم زنده شد. همنشینی با ریشسفیدان محل، قصّه را بیش از آن چه که میپنداشتم، گسترش داد. تاریخ پر فراز و نشیب گیلان هم دست از سرم برنمیداشت. همه اینها با من سر لج افتادند و این شد که نوشتن داستان پنج سال طول کشید. در این مدّت بارها متن را بازنویسی کردم تا این که بالاخره این درخت میوهاش را داد. میوهای که خوشبختانه به مذاق خیلیها خوش نشست.
پرسش : چرا برای چاپ رمان با ناشران گیلانی به رایزنی و مشارکت نپرداختید؟
اتّفاقاً برای چاپ رمانم نخست به دنبال ناشران گیلانی رفتم؛ یا قبول نکردند؛ یا پیشنهادشان برای چاپ در نظرم دندانگیر نبود. از طرفی برای من بازار و گسترۀ پخش کتاب اهمیّت بیشتری داشت. این همه منتظر نمانده بودم که کارم فقط در گیلان دست به دست شود. همین بود که به پیشنهاد دوستانم ترجیح دادم که بختم را با حوزۀ هنری بیازمایم. پاییز سال 1392 بود که رمانم را برای داوری و چاپ به حوزۀ هنری گیلان سپردم. خوشبختانه آن جا افراد هنرشناس و دلسوزی بودند که خیلی به چاپ رمانم کمک کردند. کار نقد رمان و مجوّز نشر آن به تهران کشید. چون منتقدان حوزه هنری گیلان فکر میکردند که حیف است این کار در حوزۀ محدود استان ما زیر چاپ برود. در تهران منتقدان ادبی زیادی کارم را خواندند و نقدهای درخوری نوشتند تا این که سرانجام علیرغم همۀ کشوقوسهای فراوانی که در طیّ این پنج سال تا چاپ رمان برایم اتّفاق افتاد، حوزۀ هنری پذیرفت که کارم را چاپ کند. به دنبال آن بود که انتشارات سورۀ مهر اقدام به چاپ رمان کرد.
پرسش : رمان گیلداد بیشتر از آن که موضوع محور باشد، شخصیّت محور است. به عبارتی یک شخصیّت محوری به نام «گیلداد» برای برههای از تاریخ گیلان انتخاب شده که وقایع رمان از منظر و زاویۀ دید او مورد کنکاش و تحلیل قرار گرفته است. آیا تعمّدی در این زمینه وجود داشته یا روند داستان این گونه میطلبیده است؟
عرض کردم که این رمان بارها بازنویسی شد و هر بار شیوۀ روایت تغییر کرد. گیلداد در آغاز تنها یکی از شخصیّتهای مثلّث عشقی این داستان بود تا یک درام عاشقانه شکل بگیرد. نگاه کردن از منظر او به یک دورۀ مهم تاریخی و اجتماعی در گیلان، شاید به طور اتّفاقی در ذهنم شکل گرفت. آن جا که داستان، پا را از یک دستمایۀ عاشقانه صرف فراتر نهاد و به شکل یک درام اجتماعی با بنمایههای متنوّع فرهنگی و سیاسی گسترش یافت. گیلداد نماد یا سمبل یک نسل از جوانان آن دورۀ تاریخی است. نمونۀ آدمهایی که هنوز هم دور و برمان زیاد میبینیم. نمادی که امروز هم به گونهای دیگر ظهور و بروز دارد. چون هنوز همان دغدغهها و نگرانیها به شکلهای تازهتری در متن فرهنگی و اجتماعی ما حضور دارد. چون دنیای ما خیلی تغییر نکرده است.فقط آدمهایش هستند که پوست عوض کردهاند. به قول مسیو داودخان قصّۀ ما : «ما سالهاست در کورسوی تعالیم اشتباه، سناریوی مکرر وکهنهای را تکرار میکنیم. تلاش برای آزادی و عدالت. بعد منکوبی و ناامیدی. این نقل امروز و دیروز ما نیست. این تراژدی قرنهاست که دوش به دوش ما میآید. فقط زمان و مکان و شخصیتهاست که دایم پوست عوض میکنند.»
پرسش : چرا زاویۀ دید دانای کل محدود را برای روایت رمان خود انتخاب کردید؟
احساس میکنم روایت «دانای کل محدود» حس حقیقتمانندی داستان را افزایش میدهد. خواننده با شخصیّتهای داستان حس همزادپنداری بیشتری پیدا میکند و راحتتر با حوادث و اتّفاقات غیرمنتظرۀ قصّه کنار میآید.
پرسش : یکی از ویژگیهای خوب رمان شما، زبان شخصیّتهایی است که به طور متمایزی نشان از طبقه، جغرافیا و اقلیمی دارد که در آن زیست میکنند. چه طور به این مهارت چشمگیر در فوت و فن ظرافتهای زبانی دست پیدا کردید؟
من از کودکی در متن قصّه بزرگ شدم. با بسیاری از این شخصیّتها زندگی کردم و با اشتیاق پای صحبتشان نشستهام. برای من گفتگو با این زبان چندان هم بیگانه نبود. از کودکی دور و بر من این آدمها را زیاد دیدم. در نوع روایت داستانهایشان ریز شدم و کنجکاوی کردم. علاقهام به ساز و سالها تجربهآموزی در وادی موسیقی هم شاید بیش از پیش مرا به اهّمیّت آوایی واژگان آشنا کرد. به ارزش سکوت در اوج کلام و حادثه. البته خوانش داستان نویسندگان بزرگ ایرانی همچون جمالزاده، هدایت، چوبک، ساعدی، بزرگ علوی... هم در رسیدن به زبان ویژۀ خودم بیتاثیر نبود. همین ویژه شدن زبان، دغدغهای بود که همیشه در من حضور داشت. هرگز نخواستهام در حدّ یک رونگار مقلّد بمانم. به همین دلیل، تمام تلاشم این بود که زبان ویژۀ خودم را پیدا کنم و خودم را به زبان شخصیتهای داستانم نزدیک کنم. همین سماجت و ریزبینیام در انتخاب واژگان بود که برخی از منتقدان، زبان اثر را یکی از ویژگیهای خوب رمان میدانند.
پرسش : به نظر میرسد رمان شما ویژگیهای تصویری خوبی برای تبدیل شدن به یک اثر فاخر تلوزیونی را داراست. اگر پیشنهادی در این زمینه به شما برای تبدیل اثرتان به یک سریال یا فیلم داده شود، میپذیرید؟
نگاه تصویری و سینمایی هم یکی دیگر از ویژگیهای خوب رمان گیلداد است که همۀ منتقدان اثر روی آن تاکید داشتند. شاید این نگاه بیش از هر چیز ریشه در تجربههای نمایشی دارد که در دوران نوجوانی و جوانیام دنبال میکردم. در آن روزها بزرگترین آرزوی من بازیگری در سینما بود که البته در گذر زمان به دلایلی رنگ باخت، امّا این نگاه همچنان در زبان نوشتههایم جاری است. بیشتر از حرف زدن دوست دارم تصویر ارائه دهم. بخشهای مختلف رمان مانند پلانهای(= نماهای) باز یک فیلم طرّاحی شدهاند که با فلاشبکهایی نرم روایت را پیش میبرند. این ویژگی شاید بیش از این که محصول کوشش باشد، زادۀ جوشش درونی من است. گمانم همین عامل درونی باشد که یک منتقد آگاه سینمایی چون شما احساس میکند که در حال خواندن یک فیلمنامۀ بلند است که قابلیت به تصویر کشیده شدن را داراست. البته به تصویر کشیده شدن این رمان برای من همان قدر با وسواس همراه است که نوشتن آن. من با خودم عهد کرده بودم که تا پیش از چهل سالگی هیچ کاری را به دست چاپ نسپارم. دلیلش هم برایم خیلی روشن بود. چهل عدد کمال آدمی است. در این سن آدمی از هیجان و احساسات زودگذر جوانی تا اندازۀ زیادی خالی میشود و به پیشامدهای پیرامونش واقعبینانهتر نگاه میکند. در مورد فیلم یا سریال شدن این اثر هم همان وسواس در درون من است. اگر روزی این اتّفاق بیفتد، دوست دارم این پیشنهاد از سوی کسی باشد که به همین اندازه یا بیشتر، دلسوزی و وسواس داشته باشد.
پرسش : چرا عنوان « گیلداد » را برای رمان خود انتخاب کردید؟
انتخاب این اسم شاید بیشتر به دلیل بار مفهومی و آوایی این واژه باشد. این نام به دلیل وجود دو مصوِّت بلند « ا » و « ی » گوشنواز و به قول فرنگیها ملودیک است. «گیلداد» یک اسم سرۀ گیلکی و به معنی «فرزند خاک» است که مسلّماً با فضای روایت ارتباط دارد. «گیلداد» گویا نام یکی از شاهان گیلانزمین بوده است و در گذشتهای نه چندان دور، بسیاری از گیلکها این نام را روی پسران خود میگذاشتند که متأسّفانه در گذر زمان این نام زیبا به همراه بسیاری از نامهای زیبا و اصیل این مرز و بوم به فراموشی سپرده شد.
پرسش : تا این زمان که با هم گفتگو میکنیم؛ میزان استقبال خوانندگان از رمان شما تا چه حدّی بوده است؟
الان شاید زمان مناسبی برای پاسخ دادن به این پرسش نباشد. کمتر از سه ماه است که این رمان وارد بازار ادبیات داستانی ایران شده است و نمیتوان قضاوت کرد که تا چه اندازه میتواند نظر خوانندگان را جلب کند. به خصوص این که خوانندگان رمان با نامهای بزرگان داستاننویسی ایران و جهان خو گرفتهاند و برای نویسندگانی چون من که تمام این مدّت با چراغ خاموش حرکت کردهایم، به دست آوردن ذائقۀ خوانندگان ایرانی کمی با دشواری همراه باشد. از طرفی فروش کتاب امروزه به یک تجارت مافیاگونه تبدیل شده است که در این زمینه دست ما کوتاه و خرما بر نخیل؛ امّا میتوانم با اطمینان اذعان کنم که در گیلان به همّت و تشویق دوستان خوبم، با استقبال خوبی مواجه شده است و توانست نظر بسیاری از خوانندگان را جلب کند. این رمان، با دستمایۀ «عشق، ترس و خشونت» در گسترۀ پرآشوب اواخر مشروطه و هم زمان با قیام جنگل در گیلان نوشته است و به شهادت همۀ خوانندگان، اگرچه ممکن است در ظاهر طولانی باشد؛ امّا خواننده به خاطر تعلیقهای پرکشش آن هرگز در راه نمیماند و قصّه را حتماً تا پایان دنبال خواهد کرد.
پرسش : نوشتن داستان کوتاه سختتر است؛ یا رمان؟
مسلّماً نوشتن رمان به دلیل تعدد شخصیّتها، فراز و فرودهای قصّه، حفظ و گسترش طرح، وحدت روایی، هنر ایجاد کششی که بتواند خواننده را تا پایان یک قصّۀ طولانی با خو همراه کند، بسیار دشوارتر از داستان کوتاه است که در آن با معدودی شخصیت و برش یا برشهایی محدودی از زندگی قهرمان قصّه مواجه هستیم. اگرچه نوشتن داستان کوتاه هم در یک قالب حرفهای ظرافتها و دشواریهای ویژۀ خود را دارد که بر خوانندگان حرفهای داستان پوشیده نیست.
پرسش : خود شما به شخصه از میان نویسندگان ایرانی و خارجی، کدام یک را بیشتر میپسندید و آثارشان را تعقیب میکنید؟
در میان نویسندگان گذشته کارهای هدایت، علوی، ساعدی، گلشیری و سیمین دانشور قابل ستایش است. در میان همعصران، دولت آبادی، منیرو روانیپور، عباس معروفی، ابوتراب خسروی و مصطفی مستور را میتوان از نویسندگان شاخص دانست که کم و بیش آثارشان را دنبال میکنم. از میان نویسندگان بزرگ خارجی همچون بورخس، موراکامی، اورهان پاموک... شاید بیش از همه دلبستۀ گابریل گارسیا مارکز، نویسندۀ شهیر کلمبیایی، باشم. حسّی در زبان و نگاه او هست که با درونم بیگانه نیست.
پرسش : حال و روز داستاننویسی در استانمان را چگونه ارزیابی میکنید؟ آیا امیدی به بهبود اوضاع در آینده وجود دارد؟
خوشبختانه استعدادهای فراوانی در همۀ زمینههای هنری در گیلان وجود دارد که به دلیل فراهم نبودن زمینههای لازم کمتر مجال شکوفایی پیدا میکنند. اغلب ناشرین ما به دلیل شرایط بدی که در بازار کتاب و کتابخوانی وجود دارد، قدرت و توان خطر کردن ندارند و در این سالهای اخیر ترجیح دادهاند که در سایه حرکت کنند. سازمانها و ارگانها هم بودجۀ چندانی برای حمایت از هنر و هنرمند اختصاص نمیدهند و ترجیح میدهند، همان مقدار اندک را هم صرف تبلیغات سیاسی و گاه رزومهسازی از افراد خود کنند. البته در این میان معدود ناشرانی هم هستند که هنوز میتوان به آنها تکیه کرد. حوزۀ هنری گیلان هم یکی از آن معدود نهادهایی است که افراد هنرشناس و دلسوزی در آن به کار مشغولند و تاکنون گامهای خوبی در زمینۀ شناساندن فرهنگ و تاریخ گیلان برداشتهاند که شایستۀ دست مریزاد است.
پرسش : شما سالیان سال است که مشغول تدریس ادبیات در دبیرستانهای رشت هستید؛ آیا ذوق به نوشتن و میل به خواندن آثار ادبی را به دانشآموزان خود هم منتقل میکنید؟
برای من ادبیات، پیش و بیش از این که یک رشتۀ تحصیلی باشد، عشق و علاقه است. در خون من جاری است. من با آن در لحظه لحظۀ زندگیام نفس میکشم. بنابراین «آن چه از دل برآید؛ لاجرم بر دل نشیند.» دوستانی که با من در تمام این سالها در کلاس درس بودهاند، گواهی میدهند که من با همۀ شور و حرارتم در کلاس حاضر میشوم و این عشق را تا پایان کلاس در خود حفظ میکنم. هنوز هم مثل بیستوشش سال پیش تلاش میکنم این حس را در دیگران برانگیزم و استعدادهای نهفته در میان بچّهها را کشف کنم و از تجربهام برای شکوفایی قلمشان کمک بگیرم.
پرسش : کدام بخش از رمان گیلداد را بیشتر میپسندید؟
نمیتوانم به یقین بگویم که کدام بخش از داستان را بیشتر از بقیّه میپسندم. مسلّماً همۀ فصلها از جهتی برای من کشش دارند؛ امّا میتوانم به یقین بگویم که نوشتن برخی فصلها برایم نفسگیرتر و با وسواس بیشتری همراه بود. دوست داشتم به بهترین شکل ممکن نگاهم را به خواننده منتقل کنم. نمونۀ این فصلها، فصل «سالار جنگل» است. کسی در درونم میگفت که باید حقّ مطلب را نسبت به این بزرگمرد ادا کنم. این فصل بیشترین وقت مرا گرفت و بارها بازنویسی شد.
پرسش : برنامه آینده شما برای نوشتن چیست؟ آیا رمان دیگری برای چاپ در دست دارید؟
«گیلداد» حتماً تجربۀ خوبی برای نوشتههای بعدی من است. دغدغۀ همیشگی من، زنده کردن اسطورههای کهن در عصر آهن و پولاد است. دغدغههای انسانی که از یک دورۀ نجیب و پاک بدوی به دورهای خاکستری و سرد پا نهاده و در آن گم شد. همین دغدغه در قصّۀ رمان تازهام جاری است. امروز که با شما حرف میزنم، مراحل پایانی این رمان را در دست دارم. گسترۀ نگاهم در این رمان وسیعتر از رمان گیلداد است. گمانم ذهن و زبان اثر پختهتر باشد، امّا کشش داستان شاید به اندازۀ رمان گیلداد نباشد؛ امّا نمیتوانم نگرانیام را در باب صدور مجوّز برای این رمان پنهان کنم. پنج سال انتظار برای چاپ گیلداد آدمی مثل مرا به آینده نگران میکند.
پرسش : با سپاس از حوصله و سعۀ صدر شما. اگر در پایان نکتهای مانده است که بخواهید به آن اشاره کنید، بفرمایید.
از شما به خاطر وقتی که به من اختصاص دادید، سپاسگزارم. برای ماهنامۀ خوب و ارزشمند «هنرسازان گیل» روزهای خوشی را آرزومندم.
================================================
« با نام خدا »
نگاهی به رمان " گیلداد " برندۀ جایزه قلم زرّین
به قلم : مریم ابراهیمی
در این مختصر تلاش میشود تا گوشههایی از رمان " گیلداد" برندۀ شانزدهمین دورۀ " قلم زرّین" از سوی انجمن قلم ایران، برای کسانی که تاکنون این رمان هنری و پر از کشش و تعلیق را نخواندهاند، نشان داده شود. رمانی که خواندنش به همۀ هنردوستان و علاقهمندان به حوزۀ فرهنگ و هنر توصیه میشود و بیگمان لحظات بسیار جذّاب و خوشی را با آن تجربه خواهند کرد.
بیتردید باید گفت " گیلداد " داستانی زیبا و خواندنی است که هر آن کس را که کوچکترین شناخت و علاقهای هم به خواندن داستانهای بلند ندارد، مجذوب و مفتون خود میکند. این رمان که به قلم آقای"حسن قلی پور (سدید)" نگاشته شده است، به تازگی توسط انتشارات سورۀ مهر تهران به بازار ادبیات داستانی ایران راه یافته است و در همین نخستین حضورش، از نظر نقادان ادبی کشور، برای ارزشهای مردمنگارانه، نگاه بومی و اشراف نویسنده بر فرهنگ و شیوه زیست مردم گیلان در یک قرن گذشته مورد ستایش قرار گرفته است و برندۀ شانزدهمین جایزۀ قلم زرّین از سوی انجمن قلم ایران گردیده است.
قصّۀ این رمان- که تاریخ و ارزشهای فرهنگی- اجتماعی یک ملّت را همراه با باورها و اعتقادات بومی در لا به لای یک درام عاشقانه روایت میکند- بر بستر یکی از پرآشوبترین دوره های تاریخ ایران اتّفاق افتاده است تا خواننده را تا پایان قصّۀ طولانیاش همراه و در کشاکش ماجراهای پرحادثهاش شریک کند.
قلم بسیار نرم و زیبا، طرح بسیار سنجیده، تعلیقها و کششهای فراوان، فضاسازی ، شخصیّتپردازی ، توصیفهای دقیق و بزنگاههای مناسب همراه با اطّلاعات سودمندش در مورد تاریخ و اوضاع و روابط اجتماعی و فرهنگی گیلان در عصر مشروطه و همزمان با انقلاب جنگل سبب شده است که یک خوانندۀ حرفهای همچون من را وادارد که قلم به دست بگیرد و با نشان دادن گوشههایی از برجستگیهای این رمان خواندنی، دیگران را هم در این سفر زیبا و لذّتبخش همراه کند.
باید گفت که " گیلداد " روایتی است هنری، از بخشی از تاریخ نانوشتۀ سرزمین ما. بخشی که تودههای مردم در آن نقش پررنگتری داشتند تا سران و شخصیّتهای سیاسی و اجتماعی که نام شان در لابه لای سطور تاریخ مسطور گردیده است. شاید تاکنون کتابها و رمانهای زیادی در همین بستر زمانی نگاشته شده است، امّا زاویۀ دید ویژۀ نویسنده به حوادث این دوران و بیطرفی او در برخورد با آرا و نگاه های متّضاد گروه ها و احزاب سبب شده است که حس حقیقت مانندی داستان بیشتر شود و خواننده با شخصیت داستان ، همذات پنداری بیشتری داشته باشد.
در روزگار پرآشوب پس از انقلاب مشروطیّت، هنگامیکه مردم حاصل تمام جانفشانیهای خود در راه تحقق اهداف انقلاب را با دسیسۀ بیگانگان و خودفروختگان داخلی بر باد رفته دیدند، در گوشه و کنار این سرزمین کهن، زبان به مخالفت گشودند و خواهان برپایی اصول اساسی مشروطیّت شدند. اصولی که مبتنی بود بر قانون، عدالت، محترم شمردن حق آزادی و استقلال وطن. در این میان انقلاب جنگل یکی از درخشانترین اسناد مقاومت در برابر بیگانگان و خودفروختگان داخلی را رقم زد. مردان و زنان زیادی برای دستیابی به اهداف بلند این انقلاب مردمی، جانشان را فدای مرز و بوم خود کردند. فقدان حکومت مقتدر و مستقل مرکزی، هرج و مرج در غالب ولایات ایران، مداخلات پیدرپی بیگانگان و ظلم و تعدّی بیپایان ملّاکین، مردم را بر آن داشت که خود دست به اسلحه ببرند و علیه بیعدالتی قیام کنند. این مبارزان چون در جنگل متمرکز بودند، « جنگلی » نامیده شدند.
داستان این رمان، در روزگار پرآشوب این قیام مردمی شکل میگیرد. روزگاری که دسیسۀ بیگانگان، بیدادِ وطنفروشان تهی از حَمیّت، دست به دست خشکسالی، قحطی ساختگی و خرافات و باورهای غلط اجتماعی، زندگی را برای مردم تنگ میکند. بیگانگان و عوامل داخلیشان تلاش میکنند تا مسبّب این قحطی و ناامنی را جنگلیها معرفی کنند و افکار عمومی را علیه آنان برانگیزند. در این رمان، رنج و جانفشانی زنان و مردانی ثبت شده که نامی از آنها در سطور تاریخ نیامده است. مردمی که با وجود همۀ مشکلات، تلاش میکنند تا شعلههای بلند این انقلاب مردمی، به دست بیگانگان و عناصر داخلیشان خاموش نشود.
" گیلداد " قهرمان رمان، جوان روستایی تحصیلکردهای است که دلسرد از کشمکشها و انقلابهای بیثمر، به دنبال آرامش و عشق سالهای کودکی و نوجوانیاش« بمانی» است؛ امّا در این میان، رقیبی سرسخت و فروطینت -که کینۀ کهنهای در خاطرش دارد- سدّ راهش میشود. « بهرامخان » اصرار دارد تا به هر قیمتی، « کدخدا » را به وصلت دخترش، بمانی، با پسر مصروع خود « گودرز » راضی کند و گیلداد را از مسیر راه تنها پسرش کنار بزند. از گیلداد میخواهد که عشق دیرین خود به بمانی را با تهدید و تطمیع به فراموشی بسپارد؛ امّا گیلداد زیر بار نمیرود و حاضر نمیشود که جایش را با پسر مصروع و دایمالخمر ارباب عوض کند.
«...دلش سخت برای بمانی میتپید. نگران خاموش شدن چراغی بود که باد در سر داشت. دوست داشت همهچیز به همان روزهای خوش کودکی و نوجوانیاش برگردد. روزهایی که خیالش دایم بال در میآورد و در آسمان خانۀ کدخدا پر میکشید. روزهایی که هر وقت دلش میگرفت، روی تپۀ گِلی کنار شالیزارشان مینشست و ملودی « رعنا » را با نیلبک کوچک چوبی و دستسازش مینواخت. بعد منتظر میماند تا نغمهها بال دربیاورند و تا قلب بمانی پر بکشند. آنوقت بود که دیگر بمانی هم آرام و قرار نداشت. بهانهها بود تا او بتواند با دامن بلندِ چیندار و روسری زرد رنگ - که دو سرش را همیشه از شانهها عبور میداد- سوار بر مادیان سفیدش از گذر زمینهای کدخدا بگذرد و با تبسّمی شیرین، خیال عاشقش را تا مدّتها با خودش ببرد...»
« میرزاعبدالعلی » پدرگیلداد، از مبارزان قدیمی مشروطیّت و از طرفداران پرشور انقلاب جنگل است. او ملّای مکتبداری است که عاقبت به دلیل مخالفت با ارباب و پافشاری بر عقاید انقلابیاش- به تحریک حاسدان- ناجوانمردانه کشته میشود. گیلداد که بیخبر از ماجرا برای ادامۀ تحصیل در راه تهران است، در نیمۀ راه گرفتار بند روسها میشود. پس از آزادی به دنبال خوابهای آشفتۀ خود، به « گیلده » برمیگردد و شاهد مرگ نا به هنگام پدر و آشفتگی و هراس مردم از اجنّه میشود. از جنگل هنوز بوی باروت شنیده میشود و در روستای گیلده - که بسیاری از حوادث رمان در آن اتّفاق میافتد- خشکسالی و مزاحمتهای وقت و بیوقت اجنّهای که پیوسته به تنها آبگیر روستا دستدرازی میکنند و آرامش زندگی مردم را به هم میزنند.
در نخستین بخش رمان، گیلداد و عدّهای از اهالی، همراه یک امنیۀ جوان هستند که مأمور شده تا شرّ این موجودات خبیث را که خود بیش از همه از آنها وحشت دارد، از سر آبادی کوتاه کند؛ امّا آن شب هولناک، بینتیجه و پراضطراب به صبح ناامیدی میانجامد. وسعت خشکسالی و هراس از اجنّه، مردمی را که از حِرز و دعاهای «حکیمشفیع» و تفنگ و سرنیزۀ امنیهها ناامید کرده بود، فریفتۀ زبان چرب و نرم مرد ایلیاتی دورهگردی میکند که قرار است به کمک پیرزنی جنگیر، بلای اجنّه را از سر اهالی کم کند.
« مکاری ایلیات هر سال بعد از دروی محصولات، سر و کلّهاش پیدا میشد؛ امّا این بار شامّۀ تیزش او را زودتر از موعد به گیلده کشانده بود. مثل همیشه بساطش را روبهروی سلمانی اوستا محمود، زیر سایۀ بلند یک چنار کهنسال پهن کرد. بساطی که در آن از شیر مرغ تا جان آدمیزاد پیدا میشد. زنش با صورتی سیاه و آفتاب سوخته، پشت بساطش مینشست و چانهاش گرم بود.
- تصدّقتان بشوم! سی چی گمان میکنید که هزار فرسنگ، همعنان مالها راه کوبیدیم و آمدیم اینجا. وقتی شنیدیم بلا به جانتان افتاده، خواب را به چشممان حرام کردیم. میدانید با چه بدبختی این ریزه برگهای سُداب را بار قاطر کردیم و از کوه کشاندیم پایین. با چه زبانچرخانی آن جهود لعین را راضی کردیم تا این زُفت یابس و کفرالیهود را به ما بفروشد. حسابی جرّ کردیم تا راضی شد که به گزاف به ما بفروشد. میگفت: مومیایی به عزیزتر کسم نمیدهم. گفتم: ملّت دلش خین است از دست از ما بهتران. دل سنگش نرم نمیشد. در زنجان مَردم دو روز پای کوره تا صبح نخوابید تا سی شما کارد بسمالله نشان بسازند و دفع هر چی بلای از این آبادی بشود به پنج تن آل عبا ! »
به گمان من شخصیّت مکاری ایلیات و «پیرزن جنگیر» از بدیعترین و بینظیرترین شخصیتهای خلق شده در ادبیات داستانی ایران است. گمان نکنم خوانندهای بتواند تا پایان این دو فصل بسیار نفسگیر، کتاب را از دستش رها کند. دیالوگهای سنجیده همراه با توصیفهای دقیق و اطّلاعات سودمند در مورد باورها و عقاید عامّۀ مردم همراه با کشش و جذبهای که تا پایان ماجرا خواننده را رها نمیکند، از زیباترین بخشهای این رمان شمرده می شود.
در این میان ورود غریبهای زخمی، مسیر داستان را به سمتی دیگر میکشاند. گیلداد که از ماهیّت غریبۀ زخمی باخبر شده است، سعی میکند به دور از چشم همه، جنازهاش را دفن کند و در فرصتی مناسب، نامههای همراه او را به دست رابطین جنگل در رشت برساند؛ امّا حماقت و دستگیری دوست و پسرعمّهاش، « موتا » سبب میشود که پای گیلداد به تعقیب و گریزهای پرماجرایی کشیده شود که خواندن داستان را بسیار شیرینتر و گیراتر میکند. به خصوص تعلیقها و توصیفات بسیار زیبایی که خواننده را بیاختیار مدهوش میکند و تا پایان این رمان پرماجرا و رمانتیک با خود همراه میگرداند.
گیلداد که تهمت پناه دادن به فراری جنگلی و قتل عمویش، مامولی-که از سرسپردگان به ارباب است-را به دنبال دارد، از ترس جان خود و هراس از اینکه مبادا نامهها به دست تفنگچیهای ارباب یا قزاقهای حکومتی بیفتد، آنها را جایی امن پنهان میکند و به ناچار از گیلده به رشت میگریزد. در آشفتگی و سردرگمی شهری که گرفتار هرج و مرج و نزاع آشکار و پنهان جنگلیها با روسها و انگلیسیهای اشغالگر است، صدای طبل و شیپورهای نابههنگام، او را با مردم هراسانی همراه میکند که سراسیمه به سمت قُرق کارگزاری روسها میدوند. جاییکه قرار است « شریفالاطبا »، سردستۀ جنگلیهای شرق گیلان، را در ملأعام اعدام کنند. گیلداد شاهد حادثهای ناخوشایند است؛ بیآنکه بداند، این اتّفاق نامبارک با او و سرنوشت آن نامه ها ارتباطی تنگاتنگ دارد.
« شریفالاطبا با متانتی بیمانند به چوبهی دار چشم دوخت و لبخندی از سر رضایت بر لبانش نشست. مردم هنوز انتظار میکشیدند تا در آخرین لحظات جملهای از دهانش بشنوند؛ امّا او چیزی نگفت. در کمال خونسردی و بیاعتنایی، عینک دسته مفتولیاش را از چشمش برداشت. طناب دار را در گردنش انداخت و ریشهای بلند و جوگندمیاش را از لا به لای طناب بیرون کشید. نگاه مظلومانه و رفتار شجاعانهاش، جمعیّت را تحت تاثیر قرار داد. گیلداد-بیآنکه پیش از این شریفالاطبا را دیده باشد، حسّی انسانی نسبت به او در دلش احساس میکرد. با تمام وجود نگران مرگ او بود. دلهره و اضطراب او را با مردمی همصدا کرد که پیوسته فریاد میکشیدند: « آزادش کنید! آزادش کنید!...» به اشارۀ میرپنج ایّوبخان، صدای طبل و شیپورها چنان بلند شد تا صدا به صدا نرسد؛ امّا فریاد مردم هیمنۀ شیپورها و طبلها را در هم میشکست و خاموش میکرد. جوان عکّاس سه پایۀ دوربینش را رو به طناب دار در زمین نشاند. میرپنج ایّوبخان، به اشارۀ والی گیلان فرمان اجرای حکم را به مأمور رویپوشیده صادر کرد. دژخیم کنار نیمکت چوبی ایستاد و زنجیرهای ضخیم را از پاهای لاغر و نحیف شریفالاطبا جدا کرد. جوان عکّاس لنز دوربینش را باز کرد تا سراپای محکوم در کادر بیفتد. قزاقها لولۀ تفنگشان را به سوی مردم گرفته بودند و پاهایشان میلرزید. دژخیم گرۀ طناب را بالای گردن شریفالاطبا محکم کرد. دستهای محکوم را به پشت بست. مردم همچنان بیپروا فریاد میکشیدند: « آزادش کنید! » با اوج گرفتن بلوا، فشار مردم ستون جلوی قزاقها را فرو ریخت. صدای چند گلوله در گسترۀ آسمان پیچید. مامور اعدام میخواست چشمان شریفالاطبا را ببندد؛ امّا اجازه نداد. به اشارۀ میرپنج، دژخیم با دستپاچگی نیمکت زیر پای شریفالاطبا را کنار زد. شریفالاطبا آخرین نفسهایش در گلو خفه شد. دست و پایش از حرکت ایستاد. صورتش کبود شد و به یک باره ریسمان روحش از جامۀ کالبد گسست. آفتاب تمام انوار طلاییاش را در سیمای نورانی او خلاصه کرد.»
گیلداد که از نزدیک شاهد چنین واقعۀ هولناکی است، به کمک گاری پیرمردی به نام « شاجان » از غایلۀ اعدام شریفالاطبا خلاص میشود. او در شهر ماهیّت ترس و اضطراب را دیگرگونه میبیند. اربابان تازهای که دیگرگونه بر گردۀ انسانها سوارند و به بهرهکشی از آنها مشغولند. از یک سو جنگلیها و از سوی دیگر تنشهای سنتگرایانی چون« آقا شیخ میرزا حسن واعظ » و ملّیگرایانی چون« مجدالکُتّاب » و دگراندیشانی چون« مسیو داوود خان » تا مدّتها او را دچار کشمکشهای ذهنی میکند تا جایی که در شهر هم دیگر امنیّت جانی ندارد. سالداتهای روسی و قزّاقها که او را در کشتن و زخمی کردن دو افسر مست روسی دخیل میدانند، در به در دنبالش هستند و برای زندهاش جایزه تعیین کردهاند. او دیگر نه در گیلده و نه در هیچ جای گیلان امنیت جانی ندارد. او که ناخواسته در کشاکش ماجراها درگیر شده است، تصمیم میگیرد به عشق بمانی پایبند بماند و به جای فرار از گیلان به جنگلیهایی که در تنگنا و محاصره هستند، کمک کند. گیلداد وقتی درمییابد که نامههای همراه غریبۀ زخمی به قلم شریفالاطبا برای جنگلیهای غرب گیلان است، تصمیم میگیرد که علیرغم خطراتی که بازگشت به گیلده تهدیدش میکند، برای کمک به جنگلیهایی که از کمبود مالی و اسلحه و مهمّات رنج میبرند، به گیلده برگردد و نامهها را بردارد و به دست رابطین جنگل برساند. به کمک شاجان از راهی جنگلی و مخوف، مخفیانه به زادگاهش برمیگردد تا نامهها را با خودش بیاورد. به سفارش شاجان، ابتدا به دیدار کدخدا میرود. به خانهای که بیرقهای سیاه و گردسوزهای روشن نگرانش میکند.
«خانهای که پیش از این دوست داشت با نگاهش در کوچه- باغهایش بدود. در اطرافش چشمچرانی کند و به زشتی این کار توجّهی نداشته باشد. این تنها گناهی بود که از آن لذّت میبرد. از نگاه دزدیدۀ بمانی هرگز احساس سیری نمیکرد. حاضر نبود این گناه را با هیچ ثوابی معاوضه کند. بمانی به بهانهای از پلکان بالا میرفت. روی تالار-گردش ایوان، رو به حیاط خانه میایستاد. از آن بلندی گلیمهایی را که هرگز غباری بر آنها ننشسته بود، تکان میداد و دزدیده به او لبخند میزد. این تمام آن عشقی بود که آنها در غیاب نگاههای غریبه با هم معامله میکردند.»
این بار برخلاف انتظارش روی ایوان خانۀ کدخدا، دیگر از آن نگاههای دزدیده و عاشقانه خبری نبود. آنجا کدخدا با چشمانی بیفروغ از حادثهای هولناک خبر میدهد که روانش را میآشوبد. مرگ مشکوک و نا به هنگام بمانی گیلداد را از همه چیز و همه کس دلسرد میکند. نیمه شب وقتی آشفته و گریان به آبگیر میرسد تا نامۀ همراه پیک جنگلی را بردارد و برگردد، با جنّی رو به رو میشود که مدّتهاست آرامش اهالی را بر هم زده، زندگی را برای مردم تلخ کرده است، او که سلّانه سلّانه به سمت آبگیر میآید تا رفتارهای شیطانیاش را از سر بگیرد، ناباورانه در پایان ماجرا گرفتار گیلداد میشود و پرده از چهرۀ خبیثش برداشته میشود.
در فصل پایانی داستان، وقتی گیلداد به همراه نامهها به گورستان بقعۀ ذوالپیر برمیگردد تا برای آخرینبار با بمانی خداحافظی کند، ناباورانه با دشمن پرکینهاش گودرزخان رو به رو میشود. کسی که مست و دیوانهوار قصد کشتنش را دارد و ناباورانه اعتراف میکند که در جنایتهای بسیاری به کمک دیگران دست داشته است. در این بخش گرههای داستان به نرمی با پیشزمینههایی که به خواننده داده شده بود، آرام آرام گشوده میشود و خواننده با کمی کوشش ذهنی میتواند حلقههای گسسته این زنجیر را به هم وصل کند و زنجیرۀ منظّم روابط علّی و معلولی این قصّۀ پرکشش را در ذهنش تداعی کند.
« در گرگ و میش گورستان بقعۀ ذوالپیر، تنها شاهدان زندهای که مرگ گودرزخان را به چشم دیده بودند، آرام گرفته، پشت به پشت هم به سرنوشت تلخشان میاندیشیدند. اسب سیاه و تنومند گودرزخان کوفته بود. گیلداد آشفته. روی انگشتانِ دست و پایش احساس کرختی داشت؛ امّا تنش داغ بود و متوجۀ خونی نمیشد که از پهلوی راستش میجوشید. گودرزخان در همان یک لحظه که خودش را به او چسباند، چاقو را تا نیمه در پهلوی راستش فرو برد. کنار پلکان بقعه نشست. به آرامی چاقو را بیرون کشید. با سرانگشت، نتوانست خونی را که از پهلویش میجوشید، بند بیاورد. پیراهنش را درآورد و به دور زخم بست. پلکهایش دایم میافتاد و عرق گُلهگُله از پیشانیاش میتراوید. درد و خستگی آرامآرام بیرمقش کرد. پاهایش از نفس افتاد. احساس کرد که دیگر نمیتواند خودش را به خانۀ کدخدا برساند. کشانکشان از پلکان بقعه بالا رفت. صورتش را به صندوقچۀ چوبی چسباند و طاقباز نشست. خون روی حصیر کف بقعه لخته شده بود. لحظاتی بعد، بیاختیار پلکهایش روی هم افتاد. در خواب دید که از خانۀ کربلایی، صدای قرآنخواندن به گوش میرسد. نزدیکتر رفت. همۀ اهالی در حیاط خانه جمع بودند. پدرش، میرزاعبدالعلی، هم بود. موتا و همۀ کسانی که نبودند. کربلایی با حالتی گریان، خودش را روی تابوتی میانداخت که باران گِلآلود و تندی ذرّه ذرّه آن را در زمین فرو میبرد. در همهمۀ جمعیّت، طنین نرم و نازکی را میشنید که صدایش میکرد. بمانی بود. همینکه نگاهش را برگرداند، از خواب پرید. باران به تندی میبارید. در حیاط بقعۀ ذوالپیر، کدخدا درست میان چهارچوبۀ در ایستاده بود و صدایش میکرد. شاجان با همان لبخندهای همیشگی کنارش بود و برای گیلداد دست تکان میداد. هر دو بارانی پوستی روی سرشان انداخته بودند. کدخدا تکیه به عصایش داشت و با تردید و نگرانی به اطرافش نگاه میکرد. گوشهایش را تیز کرده بود تا شاید از لابهلای رگبارهای نقرهای باران، شیهۀ اسبی را بشنود که در همان حوالی پرسه میزد. »
=============================================================================================
نقدی بر رمان« گیلداد »
نوشتۀ حسن قلی پور(سدید)
نوشتۀ : بهنام وزیریزاده
نویسنده، کارگردان و منتقد ادبی
در سالهای حاکمیت سیاه سلسله قاجار بود که اقتصاد در هم شکستهی ایران، جنگهای خانمانسوز با روسیه تزاری - که شکستی سنگین را در پی داشت - فقر روزافزون، قحطی و گرسنگی، بیماریهای همهگیر، استبداد کلاسیک و درندهخوی سلاطین قاجار، بیسوادی و ناآگاهی وسیع تودههای مردم، رفته رفته شرایطی را پدیدآورد که از اواخر قرن نوزدهم میلادی نشانههایی از گرایش جامعهی قرون وسطایی ایران به ایجاد اصلاحات اجتماعی و بیرون آمدن از پیلهی تنگ عقبماندگی دیده میشود. وجود روشنفکرانی چون میرزا جهانگیرخان شیرازی، میرزا آقاخان کرمانی، میرزا فتحعلی آخوندزاده...که در اندیشهی اصلاحات اساسی بودند؛ مبارزات پیگیرانهی روحانیون روشنضمیری چون آیت الله طباطبایی و بهبهانی، ملکالمتکلمین، سید جمال واعظ و افزون بر اینها، انقلاب 1905 در روسیه - که پس لرزههایش به ایران هم رسیده بود - سرانجام منجر به وقوع "انقلاب مشروطیت " گردید. انقلابی که جامعهی از حرکت بازماندهی ایران را در سطوح بالاتری از زمان به پیش راند، زنان را وارد عرصههای نوین اجتماعی کرد، ادبیات را زبانی نو بخشید و در یک کلام زمینۀ ورود جامعهی ایران را به سدۀ تازه متولد شده، آماده نمود. گرچه این خیزش آن گونه که میبایست به ثمر نرسید و سرانجام در هم شکسته شد؛ ولی دیری نپایید که ققنوسوار بر خاکستر خود زاده شد. شورشهایی در گیلان، آذربایجان و خراسان به وقوع پیوست که هر یک بسان اخگری سوزان، آتش به هیمهی ارتجاع و ضد انقلاب زد... رمان " گیلداد " دقیقا بر همین بستر زمانی و تندباد تاریخ در ذهن خلاق نویسندهاش شکفته میشود، میبالد و به بار مینشیند...در این مقالهی کوتاه، برانیم که به برخی از ویژگیهای بنیادین این رمان جذاب و خواندنی که در «انتشارات سوره» به زیور طبع آراسته شده است، اشاره کنیم.
1
پیش از هر چیز بایسته است که از ارزشهای مردم نگارانه، نگاه بومی و اشراف نویسنده بر فرهنگ و شیوهی زیست مردم گیلان- به ویژه در یک قرن پیش- سخن بگویم. در مورد بالزاک گفتهاند که میتوان از روی رمانهای او پاریس را در قرن نوزدهم بازسازی کرد. نویسنده در نگارش رمان" گیلداد " به خوبی این را به اثبات رسانده که رهروی همین راه است. او با دقتی تمام، مراسم بومی فراموش شدهای چون «عروس گوله» را از زبان «شاجان» نقل میکند. به میان آوردن این مراسم، به هیچ رو بیارتباط به قصّه نیست. نویسنده در پی آن است که این مراسم بومی به پیوندی آشکار با بخش پایانی رمان یعنی لحظۀ رویارویی گیلداد و گودرز خان منجر شود. گودرز خان همانند شخصیت " کوسه " در عروس گوله است و در مقابل، گیلداد با سری تراشیده و رویی سیاه شده با زغال، به "غول " عاشقی میماند که ناکام از عشقی است که به خاطرش جنگیده است. رمان مشحون از زبانزدهایی است که برخی از آنها امروزه از اصالت زبان گیلکی فاصله گرفتهاند.
«حصیری که در خانه رواست، بر مسجد حرام است.»
«هم از کرهی ماسال افتادیم، هم از خرمای بغداد»
«چشم شور آزاد دار را از ریشه میکند.
در جای جای رمان، به مناسبت به شیوههای درمان سنتی اشاره میشود که به راستی واجد ارزشهای مردمشناختی است. همچنین رمان مشحون از واژگان گیلکی است.(کندوج ، ماشه ، اویستی ،کتره...) که تنها برخی از این واژگان در فضای روایت تشریح شدهاند و چه شایسته بود که نویسندهی محترم جایی را در پایان کتابش برای توضیح آن واژگان در نظر می گرفت. در این میان نفوذ واژگان روسی در این زبان هم قابل توجّه است. واژگانی مانند: لوتکا (قایق )، پاپروس (سیگار)، مالا (ماهیگیر)...
2
نگاه نویسنده در این رمان بر بستری تاریخی شکل میگیرد و تاریخ بهانهای میگردد تا او دنیای ذهنی خود را در آن بنا کند و از پنجرهی خود به وقایع تاریخی بنگرد. به عنوان نمونه؛ فصل مربوط به اعدام «شریفالاطباء» یادآور اعدام تاریخی دکتر حشمتالاطباء، از قهرمانان انقلاب جنگل، است. از سویی دیگر، نیم نگاهی ظریف به ماجرای "بر دار کردن حسنک وزیر "در تاریخ بیهقی دارد. وجه اشتراک این دو، نیمه عریان کردن حسنک و دکتر شریف الاطباء و سنگ زدن بر آن بزرگمردان دلاور است. شریفالاطباء نیز چون حسنک وزیر سخنی نمی گوید و تنها با سکوت خود جهانی از مفاهیم انسانی را فریاد میزند. مادرش نیز همانند مادر حسنک، زنی است "جگر آور" و دلیر که چنان فرزندی که مایهی فخر تاریخ است، پروردهی دامان اوست.
3
نکتهی دیگر، نگاه سینمایی و تصویری نویسنده در بسیاری از فصلها و بندهاست. تا آنجا که گاه احساس میشود در حال مطالعهی یک فیلمنامه هستیم و این امتیاز کوچکی نیست. در این اثر خواننده با فلاشبکهایی که بسیار نرم و دلپذیر طراحی شده است، روبروست. تصویرسازیهای شاعرانه و توصیفات دلنشین از طبیعت گیلان به زیبایی تمام ارائه شده است و بی گفتگو این حس را در ما برمیانگیزد که نویسنده فضاهایی را که توصیف کرده است، به خوبی میشناسد و بر آنها وقوف کامل دارد. تا آنجا که میتوان حدس زد، گویا کودکیاش را در دل این طبیعت بکر و زیبا سپری کرده است.
4
فصلهای رمان تا حدی قائم به ذاتاند، به گونهای که برخی از آنها را میتوان با مختصر پرداختی به عنوان داستان کوتاه و به شکلی مستقل ارائه داد. به عنوان نمونه دو فصل "مکاری ایلیات" و "جن گیر " را میتوان در هم ادغام نمود و به عنوان داستانی کوتاه ، پرخون و جاندار به چاپ رساند. اصولا همین قائم به ذات بودن، ویژگی بسیار مثبتی برای این رمان شمرده میشود، زیرا خواننده با کنار هم چیدن تصویرهای ارائه شده میتواند فضاهای میانی را با خلاقیت خود پر کند. بدون تردید خوانندهی حرفهای خواهد توانست در سیر تحول رمان با نویسنده همراه و سهیم گردد و در واقع، به نوعی لذت زیبایی شناسانهی ناب دست یابد.
5
موضوع دیگر، تشابه و نزدیکی قلم نویسندهی رمان به قلم استاد غلامحسین ساعدی، به ویژه در "عزاداران بیل" است. شباهت دلپذیری که بیگفتگو اثری از تقلید در آن نیست و احتمال دارد وی تحت تاثیر استاد ساعدی باشد. شیوهی قالببندی رمان نیز قدری به اثر غلامحسین ساعدی شباهت دارد. نگاه نویسنده همسطح با تودههای زحمتکش جامعه و شانه به شانه با آنان پیش میرود. او زبان گویای درماندگان است و از درون آنان با کلامشان سخن میگوید.
6
رمان " گیلداد " از نظرگاه ادبی هم مورد توجّه است. قلم نویسنده تصویرآفرین است و مشحون از ایماژ یا عناصر زیبایی سخن که سبب گردیده است رمان از نظر ارزش ادبی در جایگاهی درخوری بنشیند.
الف) تشبیه :
«شاخه ها را همچون دستان کشیدهی اشباحی میدید که هوهو کشان به سمت گلویش هجوم میآورند.»
«خانه های پراکنده و کاهگلی با سقفهای کُلشی مثل کلاهی حصیری بودند که لبههایش را تا زیر پلکها پایین کشیده باشند.»
« مردم اطراف سکو جمع شده بودند و به چوبهی داری چشم دوخته بودند که طناب حلقه شدهی ضخیمش همچون اژدها دهان باز کرده بود و برای بلعیدن سری بیتابی می کرد. »
ب) استفاده از ترکیبات کنایی و استعاری که نوعی پیچش و گردش لطیف و شاعرانه به اثر می بخشد.
«آفتاب آرام آرام پشت کوههای تالش غروب میکرد. گردههای زعفرانرنگ روی علفهای هرز و سرخسهای وحشی دو طرف جاده پاشیده شده بود.»
«...چون تیغهای دو دَم آفتاب روی پلکهای داغش نشست، از رختخوابش جدا شد.»
« خضاب خون روی صورت رنگ پریدهاش نشست و از میان ریشهای بلندش چکید. »
پ) کاربرد تشخیص : از آن جا که رمان گیلداد روستا محور است و روستائیان پیوند دیرینه و زندهای با طبیعت دارند، در ذهن و زبان نویسنده همه چیز جاندار(=آنیمیسمی) و گاه انسانی جلوه میکند.
«سپیدی لحظه به لحظه سینهی تاریکی را میشکافت و روی جادهی مالرو پیش میآمد.»
«وقتی آفتاب نشست، مردها کم کم سر و کلهشان پیدا شد.»
«یک پایش را روی پلهی مرمری گذاشته بود که روی دوش ابرها بالا میرفت.»
ت) کاربرد نام آواها : نویسنده در جای جای اثرش با به کارگیری «نامآواها» ، علاوه بر ایجاد موسیقی درونی در بافت بومی رمان، به باورپذیری فضای آوایی رمانش یاری رسانده است. به عنوان نمونه میتوان به نامآواهایی چون «خش خش ، هوهو، عوعو ، شُر شُر ، قیژ قیژ ، خِرت خِرت ، قور قور... اشاره کرد.
ث) فضاسازی و صحنهپردازی : نویسنده توانسته است به گونهای قابل قبول، به توصیف صحنهها و فضاها اقدام نماید. به عنوان نمونه، زمانی که گیلداد دچار تردیدی کشنده میشود و گمان می برد که شاید شاجان او را به ماموران حکومتی فروخته باشد، با توصیف «زوزهی کشیدهی شغالها و بیتابی زنجرهها » ( ص: 363 ) کافی است که این حس را به خوبی به خوانندهاش منتقل کند.
نمونهی دیگر؛ زمانی است که گیلداد هنوز از مرگ بمانی آگاه نشده است.«آسمان سیاه و گرفته بود. ماه پیدا نبود و ستارهای چشمک نمیزد.» (ص: 447) همین شیوهی صحنهآرایی، خواننده را با احساس مبهم گیلداد همراه میکند، او که پیش از گیلداد از ماجرای مرگ بمانی آگاه شده است و یک گام از او جلوتر است، دقیقا احساسی مضاعف از دلسوزی، همذاتپنداری و تزکیهی نفس(=کاتارسیسم که تراژدی نویسان کلاسیک یونان پیوسته در پی آن بودند.) در خواننده پدید میآورد. این گونه توصیف صحنهها که در نهایت "ایجاز" صورت گرفته است، تا اندازهای، هایکوهای ژاپنی را در خاطر خوانندۀ سخنشناس زنده میکند. هایکوسرایان در نهایت کمینه گرایی (= مینی مالیسم) تصویرهای منفردی را کنار هم پیوند میزنند تا به مفهومی تازه دست یابند. گذشته از این دو نکته، تصویری که از فضای صحنه ارائه میشود، دارای نوعی " نورپردازی " نیز هست. همه چیز تیره و در محاق است. نوری بسیار ضعیف بر صحنه تابانده شده و تاریکی بر همه جا بال گسترانیده است. نمونهی کلاسیک این نوع صحنهپردازی را میتوان در "جنایت و مکافات " شاهکار «فئودور داستایوسکی» نیز مشاهده کرد.
ج) به کارگیری سطوح گوناگون زبان : در این رمان، کاربرد زبان فارسی در چند گونه و سطح متفاوت و مجزا از هم دیده میشود که نویسنده با چیرگی تمام آن را به نمایش گذاشته است. این گونههای زبانی عبارتند از :
1. زبانی فاخر و ادیبانه که ویژهی نویسنده است. این زبان بسیار زیبا، اندیشمند، چالاک و هوشیار است. کلام شاعرانهای که در این سطح از کاربرد زبان فارسی جریان دارد، لبریز است از تصویرهای جاندار، نازکخیالیهای شاعرانه و انواع صُوَر خیال که پیش از این در موردش سخن گفتیم.
2. زبانی ساده و بیآلایش که ویژهی روستائیان است و در نهایت سادگی و صداقت جریان دارد. زبان تودههای مردم، مستقیم و فاقد پیچیدگیهای روشنفکرانه است و ضربآهنگی آرام دارد.
3. زبان پر تفرعن و کینهتوزانه که ویژهی خان و خانزاده است. البته در زبان گودرزخان، سراسر نشانههای آشکاری از لومپنیزم، لودگی و هرزهگویی نیز دیده میشود.
4. زبانی واپسگرایانه و مهجور که کوچکترین قرابتی با زبان زنده و چالاک فارسی ندارد. این زبان در چند جای رمان در اعلامیههای دولتی آمده است و از آن بوی کهنگی به مشام میرسد. زبانی که مانند فردی کهنسال و مشرف به مرگ مینماید و در سطحی دیگر از زمان سیر میکند. این زبان متفرعن، خوشبختانه با توفان انقلاب مشروطیت در هم کوبیده و متلاشی میگردد.
5. زبانی که شخصیتهای ترک زبان قصّه همچون امنیهی جوان و «مجدالکتاب» با آن سخن میگویند و در نوع خود منحصر به فرد است. این زبان را دو تن از شخصیتهای داستان در دو سطح متفاوت از بینش و کاربرد به کار میگیرند که تنها وجه اشتراکشان همان «لهجه» است.
6. زبان روشنفکران شهری که نمونهی بارز آن را در زبان «مسیوداوودخان» میبینیم. این زبان آرام، آهنگین و لبریز از پیشزمینههای علمی، ادبی و فرهنگی است.
7. زبان جوانان انقلابی شهر و مادر «شریفالاطباء» که نمونهی خوبی از آن را در مراسم اعدام شاهدیم. این زبان، پرتپش، آتشین، تیز و بُرّنده، بلندپرواز و آشتیناپذیر است.
8. زبان به کار رفته در روزنامهی "جنگل " و نیز اعلامیهی "جمعیت دفاع از حُریّت و استقلال وطن " که در نوع خود منحصر به فرد است و شکلی آرامتر از زبان آتشین هواداران انقلاب جنگل است.
9. گونهای از زبان که ویژهی «مکاری ایلیات» و همسر اوست که نمایندهی کولیها و غربتیها در این مرز و بوم هستند.
10. زبانی که مخصوص «ننه کلثوم» (= پیرزن جنگیر) است که نوعی پیچش و ابهام در آن دیده میشود. او به واسطهی کارش زبانی تلخ و گزنده دارد و کمتر به صورت مستقیم و ساده سخن میگوید.
11. زبان پیشهورانی همچون «شاجان» و مرد دلاک که دارای ابهام است. آنان به دلیل این که با انقلابیون جنگل همکاری دارند، کمتر مستقیم گویی میکنند. به عبارت دیگر مخفیکاری انقلابی به آنان حکم میکند که سخنان خود را سنجیدهتر از سایرین به زبان بیاورند و با شخصیتی متفاوت با دیگران گفتگو کنند تا شخصیت اصلیشان پنهان بماند.
زبان ویژهی قزاقهای ایرانی که بیادبانه و لومپنوار است. . 12
13. و سرانجام زبانی که ویژهی گیلداد، قهرمان داستان، است. او پیوسته بین گونههای روستایی و روشنفکرانۀ شهری در نوسان است. البته بیشتر به سمت زبان روستایی گرایش دارد و این کاملا منطقی به نظر میرسد.
7
ویژگی دیگر رمان گیلداد این است که در آن هر شخصیت با صدای خود و با هویت مستقل خویش حضور دارد و نویسنده با چیرگی تمام خود را در لابه لای این گفتگوها پنهان کرده است. پرداخت شخصیت و سیر تحول گیلداد نیز به خوبی تصویر شده است. من به گونهای ژرف و بنیادین به همزیستی زمانهای گوناگون در کنار یکدیگر باور دارم. به عنوان نمونه اگر من به شهر(الف) بروم، بی گفتگو وارد زمان دیگری خواهم شد و اگر بخواهم به سطح بالاتری از زمان وارد شوم، باید به شهر(ب) بروم. هنگامی که «گیلداد» به رشت میرود، وارد سطح تازه ای از زمان می شود. روزی که در مراسم اعدام «شریف الاطبّاء» شرکت میکند، به سطح دیگری از زمان میرسد و این دورنما در کارکتر او تعبیه شده است که همچنان به حرکت خود ادامه دهد و به زندگی در پایتخت بیندیشد. نمونهی تاریخی آن پروسهی تحوّل شخصیّتی چون «ستارخان» است که از یک لوطی و پیشهگر معمولی به یک انقلابی دلاور و رهبری سترگ تبدیل میشود. سیر تحول گیلداد نیز بسیار خوب طراحی شده و حرکتی سینوسی (= منحنیوار یا موج مانند) دارد. هیچ نوع تندروی و شعارزدگی در آن راه ندارد. او همانند همۀ انسانها ، گاه میترسد، گاه زودباور است و گاهی عاشق. گیلداد فرزند عشق و خاک است؛ نه آسمان و دریا. مانند او را در کنارمان زیاد میبینیم. گیلداد با نواختی پذیرفتنی از نردبان تحوّل بالا و بالاتر میرود و از همانجاست که به موجودات حقیری چون گودرزخان مینگرد.
زنجیرهی حوادث و تحولات به گونهای طرّاحی شده است که کشش و جذابیت داستان به صورتی پیوسته و منظم افزایش مییابد. نقطهی طلایی آن را دقیقا از زمانی باید دانست که گیلداد راهی رشت میشود. نویسنده به خوبی توانسته است، ناآرامی شهر و حرکت سریعتر زمان را با افزایش ضرباهنگ حوادث به خواننده منتقل کند. توصیفات دقیقی که نویسنده - به ویژه از بازار و محلات قدیمی رشت- ارائه میدهد، بسیار باورپذیر است.
تمهید دیگر نویسنده این است که در پارهای از فصلها، اطلاعات خواننده همسطح با گیلداد پیش برود و در پارهای دیگر، خواننده پیش از شخصیت اصلی از حوادث آگاه شود. این ترفند در خواننده حسی از اعتماد به نفس و همراهی پدید میآورد.
در پایان برای نویسندهی محترم رمان " گیلداد " آرزوی موفقیتی فزاینده دارم و امیدوارم در فاصلهای کوتاه شاهد چاپ رمانی دیگر و آفرینش جهانی دیگر از سوی ایشان باشیم.
دوشنبه 18 دیماه 1396